اینکه بتوانم با خودم صلح کنم؛ اینکه از ریشه های فروخفته ام در این خاک رضایت داشته یا نداشته باشم؛ در گذر روز و ماه و سال من هیچ نقشی ندارد و گویا چاره ای جز اینکه دست خود درونی ام را بفشارم و با او کنار بیایم ندارم. جا بجا شدن در این جهان که مرزهای زمینی و هوایی آن را حاکمان پر نخوت ما مردم؛ ترسیم کرده اند بسیار سخت و دشوار است. کاش می شد کمی راحت تر و بدون اینکه نیاز باشد رگ و ریشه ها را از درون این خاک طاعون زده درآورد؛ به جایی کمی آن طرف تر نقل مکان می کردم. جایی که از این فرهنگ و از این آوا و نواهای آشنا خبری نباشد. قهرمانان و دشمنانشان با آنها که من تاکنون شناخته ام فرق داشته باشد...از کشته و زنده های هزارو اندی سال قبل چیزی نشنوم و خیالم راحت باشد از اینکه این چند روز عمر را دقیقا در اکنون و در لحظه خواهم زیست و هیچ سهمی از آن را به مردگان هزارساله نخواهم بخشید و ای کاش برای این آرزوها گوش شنوایی پیدا میشد...