حال و هواي تهران روزهايي كه من بر سر كارم؛ آفتابي و نيمه تابستاني است به استثناي امروز. و روزهايي كه سهم من از هفت روز هفته تعطيلي و فراغت است؛ باران و طوفان و برف و تگرك و سيل و سرما از زمين و زمان چون آتشفشاني به ناگهان فواره مي كند و من مي مانم پشت پنجره ِ خانه اي كه رو به كوه هاي سر سفيد البرز باز است و حسرت بودن در كنارشان قلبم را به درد مي آورد اما آن دسته از سلولهاي بزدل و ترسوي درون قلبم كه به جاي شير گويا از روباهي به ارث برده ام مرا از رفتن و رسيدن به پيش آنها باز مي دارد و مي گويد همينجا و روي مبل بي هيچ كار و خاصيتي دراز كشيدن بهتر از دل سپردن به باد و باران و طوفان است و اينگونه مي شود كه من قدم از قدم برنميدارم و روز ِ گرانمايه را در تونل تاريك عدم به شب مي رسانم...