من كه تمام عمرم به خواب و گماني گذشت و رفت

مانده به زير باران

چون خشت خامي گذشت و رفت

جستم كنج آرامي و دستان مهربان تو

در پي چنين گشتن ناتمامي گذشت و رفت

ساحل نداشت درياي خواهشم

چون قايقي فتاده در ميان موج و طوفاني گذشت و رفت

فرمان بده كه خاموش شود چراغ عمر بي بارو برگ ما

اين خانه در حسرت نگاه خورشيد و ماهي گذشت و رفت...