دريا!
من كه تمام عمرم به خواب و گماني گذشت و رفت
مانده به زير باران
چون خشت خامي گذشت و رفت
جستم كنج آرامي و دستان مهربان تو
در پي چنين گشتن ناتمامي گذشت و رفت
ساحل نداشت درياي خواهشم
چون قايقي فتاده در ميان موج و طوفاني گذشت و رفت
فرمان بده كه خاموش شود چراغ عمر بي بارو برگ ما
اين خانه در حسرت نگاه خورشيد و ماهي گذشت و رفت...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند ۱۴۰۱ ساعت 16:47 توسط آقای ar.ja
|