نخ!
در سیگار کشیدن کمی خساست به خرج میدهم در هر باری که حسش پیدا می شود نیمی از یک نخ را دود میکنم و آن نیم دیگر را برای زمانی در آینده که دوباره در میان دو انگشتم خواهم فشرد نگهمیدارم! اکنون اما نیمه دومش درون پاکتی به تمامی خالی داخل جیبم بود و چاره ای جز اینکه از هر دوی آنها خداحافظی کنم نداشتم...شکوفه های درختی که نمی دانم نامش چیست روی پا و پیراهنم می افتد و من هم آنها را روی زمین می ریزم...سپیداری بلند مقابل ابرهای پرپشت و سفید ایستاده است و مانع از عبور نور خورشیدی می شود که در آخرین دقایق حضورش زمین را هنوز روشن کرده است. خوشبختی اگر هم باشد پشت دیوار خانه ها پنهان است و در خیابان به جز چند چهره عبوس و گرفته مردمان هیچ نمی بینم...وانتی به غایت قراضه با صدایی گوش خراش وارد پارک می شود و من چاره ای جز ترک این نیمکت ندارم...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند ۱۴۰۱ ساعت 17:53 توسط آقای ar.ja
|