پارک ساعی!
من روی نیمکتی، نشسته، تنهام!
کلاغی آنطرف تر سرگرم ِ زندگی است!
بهار است آخر!
گنجشک ها حنجره شان پر از آواز است!
و پارک با این وسعتی که دارد،
پر است از دلتنگی!
و او که اینجا را ساخته،
چیزی جز یک مجسمه نیست که روبروی من،
نشسته است!
ساعی را می گویم،
در خیال اش، جایی برای شادمانی بنا کرده است!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم فروردین ۱۴۰۰ ساعت 17:1 توسط آقای ar.ja
|