من روی نیمکتی، نشسته، تنهام! 

کلاغی آنطرف تر سرگرم ِ زندگی است!

بهار است آخر! 

گنجشک ها حنجره شان پر از آواز است! 

و  پارک با این وسعتی که دارد،

پر است از دلتنگی!

و او که اینجا را ساخته، 

چیزی جز یک مجسمه نیست که روبروی من، 

نشسته است!

ساعی را می گویم، 

در خیال اش، جایی  برای شادمانی بنا کرده است!