دلم ميخاد برم به يه جاي دور و سرسبز؛ البته نه از اوناش كه همه جارو علف و دارو درخت پر كرده و همه چي هميشه خيس و بارونيه عين ِ شمال! از اونا كه چمن و علف و گل زير نور آفتاب برق ميزنه و يه رودخونه كوچك و زلال هم وسط دشت جاريه! و من از صبح تا شبم رو عين يه خرگوش خوشحال ولو بشم لاي اون علفا غرق عشق و حال...