زمستان كه پايان مي گيرد در من گويي چيزي زنده مي شود؛ موجودي شيفته و ديوانه كه توان ِ دور ماندن از كوه و صحرا را ندارد و خانه نشستن جز عذاب برايش نيست! نمي توانم آرزو كنم كه اي كاش در كلبه اي متروك در ميان ِ جنگلي وحشي لانه داشتم من كه دست بريدن از آنچه كه اكنون دارم هم سخت مي نمايد؛ اما اين را هم خوب مي دانم كه زيستن بي حضور مداوم در كنار كوه و كوهستان هيچ محلي از اعراب برايم ندارد...