رفتم توانیر درست زمانی که آسمان پر از ابرهای سیاه و تیره بود و من خسته از دروغهای پی در پی ِ فروردین ِ بی باران؛ ابتدا آرام و نرم فرو افتادند بر سر ساکنان ِ زمین؛ قطره های کوچک مروارید! اما این فقط آغاز کار بود و بس. به یکباره چنان پر تعداد و خروشان ظاهر شدند که گمان کردم سیل راه را بر من خواهد بست و برگشت به خانه را امیدی نیست! زیر چتر شاخه های پر برگ درختان ِ کهنسال ِ چنار پارک دوستان خزیدم‌ تا اینکه با فروکش کردن ِ جنگ و دعوای میان ابرها؛ خیس اما شادمان به خانه رسیدم...