اینکه اون بیرون و دنیای واقعی اتفاقاتی داره میفته که هیچ ارتباطی با رشته های افکار من نداره و هیچ کنترلی روی اونها ندارم ایجاد تنش و استرس میکنه در درونم...با خودم کلنجار میرم و میفهمم که من هم اگر امکان و توانش رو داشتم تبدیل به آدمی انحصارگر و مستبد می شدم که دوست داشت هشتاد میلیون آدم و بلکه بیشتر بدون اجازش آب نخورند...گاهی هم به یکی مثل هیتلر حق میدم که فکر کنه باید جهان رو از شر برخی آدمها نجات داد و باید یه سری دیگه رو از بند ِ زندگی رهانید...