تغییر!
هر بار که به قولم عمل میکنم از خودم؛ از اون آدمی که درونم نشسته و مدام میگه چیکار بکن و نکن راضی ترم! زیر چتر درختی تناور سر بر سنگی گذاشته خوابیده ام همیشه در چنین جایگاهی خودم را خوشبخت ترین آدم روی زمین می بینم...از پنت هاوس و باغ و استخر برای من رضایت بخش تره! صدای ریز و مداوم زنبورها که شهد ِ شیرین ِ شکوفه ها را در کامشان فرو می برند با ریزش جویباری کوچک که در آخرین روزهای زندگی به سر می برد در هم آمیخته است! هیچ آدمیزادی اطرافم نیست و این مایه شادی و مباهات من است. هرچه دورتر بهتر! خورشید در آن بالا مثل دیروز و هزار فردای نیامده همچنان به کار خود مشغول است و شاخه ِ درختان پر از خواهش و تمنا در این خیال که بیشتر از پیش با او درآمیزند! به گمانم تمام آنچه دارم جز همین کفش و لباسی که اکنون پوشیده ام برای خوشبختی؛ اضافه است. هر چند حرص و طمع دل کندن از آنها را برایم سخت کرده است اما روزی که این مطلب را درک کنم؛ تغییر بزرگی در راهی که می روم پیش خواهد آمد...