اينجا حتما" يا خود ِ بهشت است! يا دروازه اي از او، كه آرزومندم از آن واردش شوم! گويي كه به تمامي از اين جهان ِ سرگيجه آور ِ گنگ!، خارج شده ام! سبك بال در اطراف جوي آبي كه زلالي اش از اشك چشمان ِ از شوق ريخته، روي گونه ام! فرسنگها فاصله دارد! در حال ِ رقص و خروشم! پيرامونم پر است از سنجاقك ها و پروانه ها كه گويي روز ِ عيدشان است و در حال ِ ديد و بازديد با گلهاي زيباي نشسته بر كرانه ي جويبارند! بوي پونه و نعناها در مشامم ريخته از مرزهاي  ِ ديوانگي عبور كرده ام! هيچ آرزويي نميكنم! همين كه امروز و اين لحظه هاي ناب را، اينجا هستم برايم كفايت مي كند! بي خود و بي بهانه لبخند به لب دارم و به نااميدي هاي زندگي روزمره ه ام، مي خندم! با بودن ِ چنين نعمتهايي، آن احساس، چرا در دلم پيدا مي شود و تارهاي نااميدي به دور ِ جانم تنيده مي شود!

اينجا كه من نشسته ام و غرق در شكوه و زيبايي مناظر اطرافم هستم، چون تخت ِ شاهانه اي بر پايين دست ِ دشت مشرف است! دامن  ِ كوه سفيد آب؛ با ردي از عبور جاري ِ چشمه سار، رنگين است و سينه ی دشت را؛ گلهاي زرد در يك سو! بنفشه ها و نسترنها و زنبق هاي زيبا؛ در سويي ديگر، بر روي فرشي از سبزه ها؛ آراسته اند! دل كندن از اين جايگاه، سخت است و دشوار! صبحانه و چايي ام را در كنار جوي آب، مي خورم و با اميد به بازگشتي در روزهايي كه شايد از راه بيايند! از او به درود گفته، به سمت پايين روان مي شوم! 

در راه برگشت از اين آبشار زيبا، با هر قدم نگاهي هم به سوي اش برميگردانم و به پيش مي روم! اكنون از كمركش كوه پايين آمده به جاده ي خاكي كه سبزترين بخش دره را؛ از بخش ِ دیگر آن كه رستنگاه ِ گون و ديگر علفهاست، جدا میکند، مي رسم! درست چسبيده به جاده، بقاياي كاروانسرايي از سنگ و ساروج كه زير تلي از خاك  مدفون شده، برجای مانده است! يادگاري از حضور و سكون ِ كاورانياني دارد در سالهاي دور! دلم پر از آشوب مي شود از انديشيدن به اينكه، مردمان در سده ها پيش از اين، بدون حضور هيچ ماشين و رهگذراني امروزين، در اين دشت! به تنهايي يا با كاروانياني چند، از اينجا گذشته و رفته اند! كاش توان و نيرویي داشتم براي يك روز يا حتي، يك ساعت هم كه شده؛ همراهشان مي شدم؛ از نگاه آنها؛ به اين زيبايي ها مي نگريستم! با آنها دمي مي نشستم! تا که ببینم؛ آيا آنها هم از ديدن ِ اين عجايب! اختيار از كف مي دهند و مدهوش مي شوند! يا تنها من، كه در دنياي ماشين زده ي امروزي گير افتاده ام، چنين حسي به اين، جايگاه ِ بهشتي دارم!