هر بار كه من حمام مي روم؛ به محض اينكه در را مي بندم اين شك كه در خانه ام؛ جن هست به يقين تبديل مي شود! داستان از اين قرار است كه صداي حرف زدن و همهمه از همه جاي خانه بگوش مي رسد و من حتي عبورشان را دقيقا از مقابل در ِ نيم بسته كه فقط يك گوشه كوچك از آن بازمانده؛ حس مي كنم! اما به محض اينكه كارم تمام مي شود و از آنجا خارج مي شوم همه چيز حالت عادي و معمول خودش را دارد و ديگر خبري از آن ساكنان ِ ناپيدا نيست! به جز اين گاهي شبها هم زماني كه در خواب عميق هستم دستاني زير تنم حس مي كنم كه بلندم كرده از بالا به روي تشك پرتم مي كنند و من براي اينكه با شدت كمتري با زمين برخورد كنم خودم را عقب مي كشم! هرچند كه اين ترفند هم چندان كارآيي ندارد و نتيجه چيزي جز سقوط سخت ِ من نيست...