پس انداز!
فرچه و واکس و پاشنه کش و یک جفت دمپایی در کنار زیرانداری مندرس؛ تمام ِ دارایی پسرکی است که گوشه ای از خیابان یوسف آباد را برای خودش پاتوق کرده تا از برق انداختن بر سروروی پاپوش مردمان؛ پولی برای گذران ِ زندگی پدر و مادری در همسایگی بفرستد که از بیماری خانه نشین شده اند. می گوید ماهیانه ده میلیون از طریق صرافی برایشان حواله می کند. به تازگی پانزده سالش شده اما به اندازه همین سالها گویا درد و رنج از دنیا و زندگی دیده و کشیده است! در خانه یا اتاقی اشتراکی در ستارخان ساکن است ولی سالهاست که اینجا بساط ِ کاسبی اش برپاست؛ نگران است سر وقت در خانه حاضر نشود؛ شاید سهم شام را دوستانش می خورند و شاید دلیل دیگری دارد؛ نمی دانم. یکی برایش ساندویچی می آورد و او هم با صدای نازک و بچه گانه تشکری کوتاه میکند و کنار دستش روی زمین میگذارد. سرش شلوع تر از آن است که لقمه ای از آن را بخورد. آنرا هم چون کودکی ِ هرگز ندیده اش برای بعدها پس انداز می کند...