جنگل!
روی نیمکتی کنار جنگل ِ ساعی نشسته ام؛ ماه که کاملا گرد و پر نور است از بالای برجی بر زمین می تابد! در همین لحظه که زیبا و پرشکوه است چه اتفاقاتی که در گوشه گوشه این جهان روی نمی دهد! برای یکی نقطه عطفی از موفقیت و شادکامی و برای دیگری تاریک ترین لحظه ِ زندگانی است! در شگفتم که اینهمه آشفتگی از چیست! درختان چنان آرام و بی حرکت سرجایشان ایستاده اند که گویی سالیان سال است از دنیا رفته و مرده اند! حتی یک برگشان هم تکان نمی خورد! گربه ای به سمت خیابان خیز برمیدارد؛ عابری ته مانده ساندویچش را برای او پیشکش کرده است...و من در این فکرم که از جایم برخواسته راهی خانه شوم...
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم خرداد ۱۴۰۲ ساعت 20:11 توسط آقای ar.ja
|