خالی!
فک میکنم زمانم برای دیدن اینهمه زیبایی در اطرافم اصلا کفایت نمی کند! با عجله نگاهشان میکنم و راه میفتم؛ کمی بالاتر کلبه و چشمه دیگر منتظر است! اینجا بودن احساس خوشبختی کاملی همراه خود دارد؛ نمی دانم چرا مکان تا این اندازه تو درک و دریافت ما مهم است! انگار به خودی خود هیچی نیستیم و اینکه چه حسی داشته باشیم کاملا وابسته به چیزهای دیگر است! شایدم دیگران اینگونه نیستند و کهکشانی در درونشان پیوسته زندگی می کند و این تنها منم که تو خالی ام...
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد ۱۴۰۲ ساعت 14:59 توسط آقای ar.ja
|