گذر!
با اینکه سازوبرگ مختصری همراه دارم و کفاف شام و صبحانه را نمی دهد در این خیالم که شب را همینجا اتراق کنم! زیبایی اش فراتر از توان درک من است و چون تشنه ای تازه به آب رسیده؛ هراسان و پریشان چشم به اطراف دوخته ام و نمی دانم روی کدامشان تمرکز کنم! درختانی که چتر سبز شاخه هایشان گستره است در برابر خورشید! جویباری که صدایش آرام و چک چک کنان هوش از سرت می برد! تمشک هایی که تو را به جنگی خوشمزه و رنگین دعوت می کنند! سکوتی که با قهقه ِ کبک های سرمست هراز گاهی میشکند! یا آواز جیرجیرکها که در همین نزدیکی دوستی را صدا می زنند! من در حال مرگ هم اگر گذرم چنین جایی بیفتد حتما دوباره از نو زنده خواهم شد...
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد ۱۴۰۲ ساعت 16:13 توسط آقای ar.ja
|