از کلبه بالاتر رفته؛ زیر درخت عناب روی زمین ِ خالی خوابیده ام! باد در میان برگها پیچیده به هر سو که می خواهد می برد! سپیدارهای بلند در یک سو و صخره های مهیبی که تن به آفتاب سپرده اند در سمتی دیگر و من در میان این دو خوشبخت ترین ساعت ِ عمرم را میگذرانم! گاهی که باد از حرکت می ایستد؛ صدای زنبورها که در این فصل بی شکوفه دنبال آذوقه اند شنیده میشود و صدای بال پرنده ای که از شاخه ای به شاخه دیگر می رود! دوباره باد بلند شده است اما حریف درختان نمی شود آنها چنان استوار سرجایشان ایستاده اند که گویی هزاره هاست آنجا خانه شان است...سگی از دور عو عو می کند! شاید چوپانی این اطراف باشد شاید هم سگ از زندگی کنار او خسته شده و تنها سر میکند روز و شبش را...