تسلي!
ايده اي براي بيرون روي امروزم ندارم! شايد تا پارك ملت پياده رفتم و برگشتم شايدم هم نه. خيابان وليعصر شبيه موزه است؛ از آدمها و مغازه ها و پله و پارك و برج و ديوارها و از تهران همين يك خيابان مرا بس! ديروز مقابل پارك ساعي جوانكي مستاصل در كنار پياده رو ايستاده بود و مدام دست به جيب شلورش مي برد و با جاي خالي موبايلش مواجه مي شد! چند لحظه پيش دزد نابكار زده و در رفته بود و ايستاده بود تا كه پليس بيايد براي مكتوب كردن داستانش! و كسي كه دستش از همه جا كوتاه است خب به ناچار منتظر خواهد ماند تا كه ناجي از راه برسد هر چند كه رسيدنش بي ثمر باشد! مي گفت تازه خريده بودم با لحني كه كم مانده بود اشكش سرازير شود! خود در چنين موقعيت هايي بوده و از سر گذرانده ام با هر سختي و مشقتي كه داشته! براي همين هم اراجيف سر هم نكردم و اميد واهي به او ندادم وقتي كه از پيش مي دانستم نه پليس نه هيچ كس ديگري دارايي از دست رفته ِ آن بيچاره را به او پس نخواهد داد! تنها سعي كردم با او همدردي كنم و كمي مايه تسلي خاطرش شوم...