مرد هفتاد ساله ای را در کلبه ای که بنام پیرمردها می شناسم، دیدم. او آمده بود گردو بچیند تا پسرش که چوپان است و در بالا دست با گله گوسفند و قاطر حضور دارد بیاید و تا شهر ببرد. خودش می گفت تا چندین نسل در امامزاده قاسم می زیسته اند و اکنون هم همانجا خانه دارد از سیل سال شصت و نه تجریش تعریف کرد و آدمهایی که در شمیران بوده و باغداری می کرده اند و اکنون زیر خاک خوابیده اند! کمی با هم حرف زدیم و از او جدا شده پیش چشمه برگشتم...