فردا دور است كاش كه امروز مي آمدي! مگر نشنيده اي كه كار امروز به فردا نبايد سپرد! اين آب ِ روان را ياراي ايستادنش نيست! يا فرو مي رود در خاك! يا سر بي مي آورد بر افلاك! منتظر دستان ِ توست كه در او فرو بري و مشتي از آن برداري! به رخسار و بر چشمانت بگذاري اش! و ببيني كه اين قطره هاي كوچك چگوني زندگي از سر مي گيرند با يك دم همنشيني ِ نگاه تو! مرواريدهاي ِ غلطان بر زمين مي ريزند و گل و سبزه سر بر مي آورند! فصل سبز ِ بهار  هر زمان كه تو بيايي آغاز مي شود! گردش زمين و خورشيد را مي خواهم چكار! صد خورشيد و هزار ماه! جز افسردن ِ عمر به چه كار مي آيد بي آنكه تو باشي! بي سرانجامي دردي جانكاه است كه در تار ِ زندگي ام تنيده اند! بيا و بگذار چون پروانه اي كوچك در ميان ِ حصار نازك ِ خانه ات گرفتار شوم! بگذار با هر تقلايي كه مي كنم با تو بيشتر بياميزم! تو شيره جانم برگير و مرا از آن ِ خود كن! اين جان ِ افسرده را داشتن، نميخواهم!