پخت و پزی نکردم و به لقمه نان و پنیری که برداشته بودم بسنده کردم. چایی گذاشتم تو کتری سیاهی که سالهاست داخل کوله ام جاخوش کرده. یک لیوان خوردم و بقیه رو داخل فلاکس تک نفره ای که همراهم بود ریختم و روی شن و خاک نرم کف ِ رودخانه ای که حالا جز باریکه ای کم رمق چیزی ازش نمانده بود خوابیدم. در سه ساعتی که از این جهان دور بودم، ریزش گاه به گاه قطره های کوچک باران را روی تنم حس میکردم و هم درخشش پرتوهای نوری که از پشت ابرها و از میان ِ برگهای درختان عبور میکرد و روی چشمانم می نشست و این آرمیدن دلخواه را با خوردن چایی به پایان بردم و به سمت خانه به راه افتادم....