شعله!
مي دونم نوشتن رو دوست دارم، خوندن رو هم، البته نه هرچيزي و از هرجايي؛ و همينطور حرف زدن براي كسي كه ميفهمه! نه اينكه مدرك دكتري جراحي قلب از فلان دانشگاه رو داشته باشه! همينقدر كه ذهن اسير و متعصب نداشته باشه كافيه! گاهي با خودم فكر مي كنم اون فوت كوزه گري و تيكه آخر پازل زندگي كه همه بدنبال فهمش هستن رو من گيرآوردم ولي درست همون لحظه مثل خوابي كه با تمام جزييات داشتي توش زندگي مي كردي و به محض بيدار شدن تمام و كمال از پيشت رفته و محو شده! دور از دسترس ميشه برام! با خودم ميگم شايد آفريدگار يا طبيعت يا هرچي كه ما زاييده خواست اونيم، اينطور ميخاد و دوست نداره كه سر از كارش در بياريم و رازش رو برملا كنيم! گاهي ميگم چطور ميشه يكي، سي سال از عمرش رو درس ميخونه و پشت ميز و تو كلاس استاداي نامداري ميشينه ولي هنوز تو خيلي از امور مثل آدماي عامي كوچه بازاري فكر ميكنه! نميشه اينم گفت كه حتما با سهميه و با رانت رفته درس خونده چون همه كه شامل حالشون نميشده و نميشه اينطور چيزا! من خيلي دوست داشتم اون روشنايي و نوري كه تو ذهن آدما ميتابه و همه چيو براشون روشن ميكنه تو مغز اگر نه همه، اكثر مردم ايران شعله بكشه و نسبت به خيلي چيزا كه ديدگاه ابلهانه دارن؛ اصلا بشه فكرشون...