كناري رودي خانه دارم؛ كه قطره هاي كوچك آب؛ چك چك ِ كنان و دوان دوان از پي هم روانند و من از صبحي كه با جلوس روشن ِ خورشيد بر ايوان ِ خانه؛ آغاز مي شود و با ريزش ستاره هاي بي پايان؛ از پنجره به درون اتاقم؛ پايان مي پذيرد! با تو در كنار ِ آن رود دست در دست؛ در گشت و گذارم! از هر گلي كه بر طرف ِ رود روييده؛ پيش كشي براي تو هديه مي كنم؛ بي آنكه زندگي از ايشان بگيرم؛ در قاب چشمانت كادو پيچشان مي كنم و تو چون پروانه ها بال و پر مي گشايي و بر روي زميني كه اكنون به بهشت مي ماند؛ به پرواز درمي آيي! نه من؛ نه تو و نه هيچ موجود ِ ديگري در اين جهان هرگز خوشبخت تر از اين نبوده است كه  اكنون ماييم! ما ديگر شعر نمي خوانيم كه تمام  ِ دنيايمان شعرگونه است و رويايي! بر بال ِ ابركهاي سپيد سواريم و با رود و علف و گل رهسپار ِ اوج آسمانها! چه طعمي دارد سفر در سرزميني كه زمين و آسمانش باهم يكي شده اند!