دامن!
از صبح تمام حواسم به پنجره و دانه های پی در پی باران بود و فراموش کردم نگاهی به کوههای شمال تهران بیندازم. حالا اما دارم میبینمشون، روپوشی سرد از مه روی سر و تنشون کشیدن و به خواب زمستانی رفتن...شاید توانستم دوباره پا بر دامن سپیدشان بگذارم...
+ نوشته شده در شنبه هفتم مهر ۱۴۰۳ ساعت 16:15 توسط آقای ar.ja
|