كوه را دوست دارم نه آن اندازه كه در مقدار بيايد و نه آنقدر كه امروز و فردا از پسش برآيد! براي هر روز و هر لحظه مي خواهم من او را! اما چه كنم كه نميشود پشت سنگي و صخره اي در كنارش براي هميشه پناه گرفت و ماند! نيازهاي زندگي امروزي وادارمان مي كند كه از اين خواسته چشم پوشي كنيم! گاهي فكر ميكنم چقدر خوب ميشد غارنشيني بودم در زمانهاي خيلي دور نه خانه اي داشتم نه ملزوماتي كه زيستن در اين دوره، مي خواهد! از شنيدن صداي آدمهاي جورواجور در هر قدم كه برميدارم در كوچه و خيابان و محل كارم بيزارم! سكوت دلخواه صخره ها و صداي پاي آب را دوست دارم من! گاهي گمان مي كنم برآوردن برخي آرزوهايمان نه تنها هيج از ما نمي خواهد بلكه تمام آنچه داريم هم زيادي مي نمايد! كاملا لخت و عور پناه بردن در حفره سنگي در كوهستاني متروك چه چيزي جز يك اراده پولادين مي خواهد! حتي پوشش و لباس هم اضافي است و ته مانده عقلي كه در ميان سر است...