آسمان را تا به امروز اينگونه نديده بودم! در شمال بي آنكه ابري در پاي كوهها ريخته باشد؛ سپيدي دانه هاي برف تازه فرود آمده كه روي هم تلنبار شده اند با آبي روشن ِ آسمان درهم آميخته است! در ميانه اما كپه و تكه هاي سپيد و سياه ابرهايي كه جايي شكل خرس اند و در جايي ديگر در هيبت شير! گويي كه پهنه آسمان ِ شهر را جولانگاه تاخت و تاز خود ساخته باشند! بي هدف به هر سوي روانند! در نيمه ِ پايين اما قصه به كلي متفاوت است! خورشيد ِ صبحگاهي از بالاي پله هاي نردبان ِ روز تنها چندتايي را به زحمت بالا آمده است و در فرصتهاي كمي كه دست مي دهد از پشت ابركهاي پراكنده شده در پهنه آسمان؛ نگاهي به پايين مي اندازد! تو گويي از ترس اينكه سرش گيج برود و بر زمين بيافتد از اين كار پشيمان شده؛ به سرعت سرش را مي دزدد و به بالا رفتن از پله ها ادامه مي دهد! شايد كه عاقلانه است به جاي سقوط؛ صعود كند! در جنوب از بالاي خط افق تا ميانه آسمان؛ درست در جايي كه آبي تيره راه را بر نور مي بندد؛ كمربند ِ سپيدي تمام ِ فاصله  ميان ِ زمين و آسمان را در بر گرفته است! انگار كه مبارزي در ميدان ِ نبرد ِ ميان شب و روز  پيشاني بند ِ سپيدي بر سر بسته و در حال ِ تاختن به سوي لشگر سياهي هاي بالاي سرش است!