دلخواه!
به تماشا نشستن تو را، چه خوش است! از صبح تا غروب زیر نور خورشید یا شباهنگام با تابش های نقره فام شعله های ماه روی بازوان بلورین تو! سینه های تو از هرم خواهش های ناتمامت گداخته و سر بر آسمان نگاهم میگذارند و من در پرستشگاه تن تبدارت سجده می زنم به شکر تا که رو به قبله چشمانت، تو را در محراب یگانگی درمیان سرانگشتان نوازشگرم تسبیح گویان تا به اوج پرواز، بالا ببرم و در آن بهشت دلخواه روی ابرها، گهواره آغوشت تمام هستی ام را در خود فرو میبرد و من با تو یکی میشوم...چونان نوزادی در آغوش مادرش...
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان ۱۴۰۳ ساعت 19:7 توسط آقای ar.ja
|