کاش قلبم از سینه جدا شود و با تو راهی گردد هرجا که تو میروی! این دیوانه اصلا گوش به حرف من نمیدهد و مدام بهانه تو را میگیرد! اشک چشمانم شاید از بی تابی اوست که چون جویی روان است اکنون! تو در کجای تنم خانه کرده ای که توان بیرون راندنت را ندارم من! اگر جز به قلب و سینه ام هست بگو...جاده تو را به کجا میبرد؟ نمی داند آیا که جان من هم با تو روان است در این شب سرد و تاریک پاییزی به هرکجا که می روی! صدای شیون این دل چگونه در دل شب به گوش ات نمیرسد ای عشق...