اینکه بی دوست؛ تک تک ِ ما آدمها تنها خواهیم ماند حرف ِ تازه ای نیست! شاید از همان ابتدای کار که باکتریها دست از ساده بودن برداشتند و در شکل و رفتارشان پیچیدگی پیدا شد! بحران تنهایی ما آدمها هم شروع شده بود! زمان همراه ِ زمین شد و پیش تر آمد؛ تا همینجایی که ما اکنون هستیم! و ناگهان سربلند کردیم و دیدیم جز خودمان؛ هیچ کس؛ دوروبرمان نیست! دلخوش از این بودیم که دیگر آن مردمان بدوی نیستیم! اما با این وضع تازه ای که داشتیم هم؛ کمتر شباهتی به مردمان داشتیم! همه چیزمان را در غرور و خودخواهی خلاصه کرده بودیم و فقط در حال ِ بازی کردن این رُل بودیم که "ما چقد خوشبختیم"! "همه چی آرومه"! درحالی که هیچ چیز آرام نبود و ما هم در اوج ِ تنهایی و بی کسی بودیم! درونمان پر بود از آشوب! و بیرون از آن هم بدتر! مدت ِ مدیدی گذشت تا اینکه همه ما آدمها سر از واقعیت ماجرا درآوردیم و یادگرفتیم که دوباره خودمان باشیم و به دوست بگوییم که حالمان با بودنش بهتر است!