حيوونا!
من كوه زياد ميرم! نه اينكه يه كله بكوبم برم قله و به همون تندي هم ازش بيام پايين! نه؛ ميرم كه فقط تو طبيعت باشم و تو سكوت ِ بي انتهاي اون غرق بشم. هميشه هم به اين موضوع فكر مي كنم؛ مخصوصا" الانا كه زمستونه و همه جاي كوهستان پر است از برف و تندبادهايي كه تحمل چند دقيقه يكجا نشستن رو براي آدم؛ سخت و غيرممكن مي كنه؛ به اين فكر مي كنم كه چطوري اين حيوونايي كه خونه زندگيشون توي صخره ها و سنگ هاست بدون هيچ ساز وبرگي كه لااقل ما قادر به ديدن و دركش باشيم؛ تو اون اوضاع؛ طاقت ميارن و زنده مي مونن! اصلا سخت بهشون مي گذره يا راحتن با اين شرايط كه براي ما آدمها مثل جهنم مي مونه! مي دونم پوستشون كلفته و با ماها فرق دارند ولي عين ِ نظريه نسبيت انيشتين؛ با وجود ِ اينكه هزار بار خوندم و شايدم نمونه هاشو اطرافم ديدم باز از درك ِ درستش عاجزم! عجزي كه همراه با احترام است براي آنها كه غرور به سرم نزند و خودم را در ادامه تلقي هاي كليشه اي كه در مورد انسانها دارم مثلا اشرف ِ مخلوقات بدانم!