من امیدی نداشتم

به هیچ طلوعی

در قعر سیاهی

تنها مانده بودم با غمها!

بی هیچ آرزویی در دلم

انتظار می کشیدم

تا قلبم آخرین نفس را

شماره کند بر تن خسته ام...

اما ناگهان آوازی

از تمام کبهان برخواست

با صدایی که از آن تو بود

و تو گفتی :

"دوستت دارم"

و من نمی دانم

از آن تاریکی قیرگون

اکنون چند سال نوری

فاصله دارد خانه ام...