شيرين!
من از روياي ديدارت
شبي بيدار گشتم
تنم
غرقاب عشق ات بود و
من بيمار گشتم
تو شيرين بودي و
فرهاد گشتم...
بكندم جان به پاي تو،
كه جان كردم فداي تو!
به پيش خود كشيدم بسترت را،
در آغوشم نشاندم پيكرت را،
گشودم برگ ِ برگ ِ دفترت را
به روي ديده بنهادم سرت را
...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان ۱۴۰۳ ساعت 13:30 توسط آقای ar.ja
|