روح!
ديروز روز عجيبي بود برايم در كوه! مه تمام درختان را در خود فروبرده بود و از دور چون شبهي رازآلود ديده مي شدند! نزديكتر كه مي شدم تو گويي چراغي زرد رنگ بر بالاي سرم گرفته اند! زمين با فرشي رنگين، پوشيده شده بود و آسمان چراغاني! پاييز و زمستان در هم آميخته بودند و تن نيمه عريان درختان را در آن سرماي خيس و گنگ، در ميان گرفته بودند! قارچ ها از خاك سر برآورده بودند، سپيد چون آدم برفي هاي كوچك! بلوط ها، با شبنم ِ نشسته بر سر، از ترس زمستان در غلاف زيبايشان خزيده بودند! برگهاي تبريزي، چون مخملي رنگين، از قهوه اي سوخته و نارنجي تا زرد و قرمز را در خود جمع كرده، روي علفها، در خواب بودند! چشمه چون هميشه جاري بود در پاي درختاني كه هيچ لباسي بر تنشان نبود و من مسحور از اينهمه زيبايي، سرگردان در ميان آنها در گشت و گذار بودم! بالا و بالاتر رفتم تا برج دوار ِ كلكچال كه در ميان هجوم قطرات ريز باران، سر در گريبان گرفته بود! با سگها حرف زدم و با آدمهايي كه اينجا در كوهستان، روحشان لطيف تر و مهربانتر شده بود! همه آرام و غرق در آرامشند در اين دنياي زيبا...