و من خواب ديدم!

كه تو در ايوان خانه نشسته اي

در دستانت خوشه هاي گندم بود

و من تكه اي آفتاب در چشمانم

و ديگر هيچ يادم نيست

كه آن خانه را كجاي اين جهان سرگردان

گم كرده ام...!