زلال!
من به وعده ام جامه عمل پوشاندم و اکنون در همین لحظه، روی تخته سنگی نشسته و اینجا می نویسم. خورشید تن اش پر از غبار است و در آسمان هیچ ابری نیست! گویا میدان جنگ است که پس از تاخت و تاز و کوبش سم اسبان بر خاک نبرد، تمام آنچه برجای مانده جز مرمانی در خاک خفته و غباری برخاسته بر هوا، دیگر هیچ نیست! درختان برگهایشان را به دست خزان برباد داده اند و رود از اسارت یخهای شب سرد کوهسان، اندک مجالی برای نفس کشیدن یافته است و آرام آرام رو به پایین در حرکت است. نی های بلند بالا اگر برف زمستان سر بر زمینشان نگذارد، حتما از درختان فراتر می روند! آرامش در این بهشت دود گرفته برقرار است و من تا چشمه و باغ گیلاس، بالا خواهم رفت به قصد نوشیدن جرعه ای از زلالی اش شاید...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر ۱۴۰۳ ساعت 14:45 توسط آقای ar.ja
|