باغ گیلاس بی نهایت زیباست! بی حضور هیچ صدایی به جز چشمه ساری که آهنگین و گوش نواز، می جوشد و به پایین می رود! برگهای گردو و گیلاس، همه جای زمین را فرش کرده اند! آسمان روشن تر شده، خورشید با لبخندی از پشت غبار، بر زمین می نگرد! من روی تنه شکسته بیدی که بر خاک افتاده، نشسته ام و هنوز از آب چشمه هیچ ننوشیده ام! این کار را خواهم کرد اگر این زیبای وهم انگیز بگذارد! صدای پرندگان از میان درختان به ناگاه بلند می شود! شاید در فکر قراری و دیداری اند! باد گویی اصلا آفریده نشده است، ساقه علفها، بی حرکت سرجایشان ایستاده اند و شاخه درختان گویی که مرده و خشک شده اند بی هیچ جنبشی...در سمت جنوب غربی شهر، آنجا که آفتاب اندکی بعد خواهد خفت، رنگ های نقره ای و مسی، لایه لایه، روی هم چیده شده اند، شاید به مردمانی در سوی دیگر زمین، از دمیدن صبحی زیبا خبر می دهند، خوش بحالشان، خورشید زیبا، گرما بخش روزشان خواهد بود و در سمت تاریک زمین، ما اما به ماهی که فقط شمایل او را در غبار و تاریکی نشانمان می دهد، نظاره گر خواهیم بود...