الان بیست و شش دیقه از نیمه شب گذشته و من یه دوش گرم و دلچسب گرفتم و اومدم تو اتاق؛ سرتاپامو پیچیدم تو حوله! زمستان آن بیرون؛ پشت دیوار کمین کرده و اینو وقتی بیشتر متوجه میشم که میخام در ِ کمد دیواری رو باز کنم و اون بیچاره ها ِ  سردشو تو صورتم میریزه و به حال اکنونم حسودی میکنه!  و من خدارو شکر میکنم از اینکه  روی این کره ِ آبی چرخان؛ گوشه امنی دارم از دست ِ زمستان...