کمی پایین تر دوباره در پناه صخره ای رو به سمتی که آفتاب نمایان است نشسته ام. حیف از این زمان است که در شهر و در خانه بگذرد! کوه اگر هم سرد باشد شگفتانه ها بسیار دارد! خاطرم هست دیماه دوسال قبل این مسیر تا پیاز چال پر از برف بود و من تا کلبه چوپان که از ارتفاع برف و تنهایی وهم انگیر کوهستان حسابی ترس برم داشته بود بالا رفتم حتی به توصیه امداد و نجاتم گوش نکردم که میگفتند بالاتر نرو! اکنون اما علاقه ای به فتح آن ارتفاعات ندارم! گویا همه چیز جهان روز به روز رنگ باخته و بی رنگ تر می شود! نردبان زندگی عجب پله هایی دارد! فراز و زوال همزمان باهم رخ می نماید! صدای خروسی از کلبه عمو حسین که در میان چندین درخت بادام و بید و چنار جا خوش کرده، بلند می شود. تنها پاسخی که دریافت می کند عو عو سگهایی است که از کلبه کنار رود، کمی پایین تر از آنجا، می آید! من هم به جای سکوت دلخواه طبیعت کم کم دارم سروصداهای شهر و آدمها رو می شنوم! ماندن در اینجا دیگر فایده ای ندارد! باید بلند شد و به خانه رفت...