تاریکی!
می دونی آرزوی بزرگ این روزهام چیه! اینکه از مسیر هتل اوسون برم بالا تا قبر ارس بعدشم برم برسم پناهگاه شیرپلا. حتما این وسط استراحتی هم میکنم سر چشمه ای چیزی که باب میلم باشه! از شیرپلا بالاتر تا اون کلبه سقف گنبدی چوپان...هر وقت رسیدم بهش از چشمه پایین کلبه آب میخورم و بطریمم پر میکنم! دیگه تو این فصل آویشن و نعنا که نداره بتونم بچینم! راستی یبار اونجاها گرگ هم دیدم نمی دونم بازم ببینمش یا نه! به هرحال زمان رو تا الان میرسونمش به سه عصر و کم کم دیگه باید برگردم پایین قبل از اینکه به تاریکی بخورم...
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی ۱۴۰۳ ساعت 20:48 توسط آقای ar.ja
|