از دیدن ِ پارکت قهوه ای روشن ِ یه دست؛ که تمام کف رو پوشونده بود؛ هوش از سرم پرید! مربع های کوچکی که در هم بافته بودند؛ بیشتر از یه کف پوش بود! به موجود زنده ای می مانست که زیر نور ملایم عصرگاهی آرمیده است! با سرمستی تمام از این خوشامد گویی شیرین؛ خودمو کنار پنجره قدی که در سمت ِ شمال و رو به کوههای سربلند ِ البرز قرار داشت؛ رساندم. من انتخابمو کرده بودم و حالا تمام این کارهایی که در حال انجامش بودم؛ کاملا بیهوده می نمود! بعد از تماشای سیمای سپید ِ توچال در قاب ِ پنجره؛ نوبت ِ اتاق خواب بود تا ببینم! در سمت راست ِ درب ورودی آشپزخانه جا خوش کرده بود و کمی آنطرف تر دو خواب رو به جنوب! چشمانی که عاشق دیدن زیبایی است! حتما" روزی اش چیزی جز این نمی تواند باشد!