من اگر تو را وابسته خود ساخته ام گناه ِ من است! اگر تو مرا معتاد صداي خوشگلت كرده اي گناهش بگو با كيست! حفره هاي خالي كودكيهايمان را پر مي كند شايد اين صدايي كه از آن توست اكنون و نگاهي كه تو ادعا داري فقط پيش چشمان من است! اگر فرقي نداشت چه كسي تو را در آغوش ميگيرد چه خوشبختي بزرگي بود زيستن در اين دنيا كه هيچ چيزش سرجاي خودش نيست! زمين گرد و دوار است اما چه سود از اين چرخش كه آنچه در دسترس نيست هميشه با فاصله ِ زيادي از دستان ما در حركت است! نه او مي ايستد تا نزديكش شويم نه ما امكان پياد شدن را داريم تا كه در ايستگاه قطار و اتوبوسي زير سايه بان منتظر رسيدنش بمانيم! با شاخه رزي سوخته در دستانمان كه از سالهاي دوري از او برايش چيده ايم...