رها!
کاش زنگ خانه ام را بزنی، بگویی آماده رفتنی بیا تا برویم! کجا؟ کوه مگر نمیخاستی! باد برف کولاک! من بتو بگویم حالا بیا یک استکان چایی بخور می رویم! و این چیزی جز یک دروغ محض نبود که تو را در آغوشم جای دهم و کوه و زمستان را به حال خود رها کنم! کدام دیوانه ای بستر گرم و تن بلورین تو را به آوارگی در کوه و بیابان میفروشد که من چنین کنم ای یار...!
+ نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن ۱۴۰۳ ساعت 2:34 توسط آقای ar.ja
|