تپل!
رسیدم به آنجا که میخواستم! روبروی برج دوار کلکچال روی نیمکتی آهنی که سرما به جونم میریزد نشسته ام! سگ سیاهی نزدیک می شود! حتما جوجه و خوراکیهایی از این قبیل از من می خواهد! نا امید می شود و روی برفها دراز می کشد! آسمان دواره زیبا شده است پر از ابرهای سفید و تپل...
+ نوشته شده در جمعه سوم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 15:45 توسط آقای ar.ja
|