خوب!
انگشتم سرد است و اینجا را باز نمیکند! مه هر لحظه بیشتر و نزدیکتر می شود و من با گوشی که سمت شهر است هیاهوی ناخواسته آن را می شنوم و با آن یکی صدای پای مه و برف را! سر در گریبان فرو برده و برای کمی استراحت روی سنگی نشسته ام! درون دره پرنده ها با شادی تمام آواز می خوانند! حتما خبر خوبی در راه است! دست کم برای خودشان...
+ نوشته شده در جمعه سوم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 17:13 توسط آقای ar.ja
|