جهان!
از جمهوری به سمت غرب می روم. از هر خیابانی که رو به شمال گشوده می شود، ایستاده کوهستان را با پوشش سپید و زیبایش نظاره می کنم! حالا می فهمم که آن نقاش با قلم مویی که به رنگ آغشته می کند، کدامین نقیصه دوربینی که دست من است را روی بوم مقابلش می پوشاند! من اگر دستم را دراز کنم سنگ و صخره و برف روی آنها را در پای کوه حتما لمس می کنم! فاصله مفهمومش را از دست داده است و تمام جهان همینجا میان من و این کوهستان، یکجا جمع شده است...
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 15:55 توسط آقای ar.ja
|