ساعت هست صبح در ابتداي كار و از پاركينگ سورتمه به سمت بالا راه را در پيش گرفتم! عده اي هم از روبرو در حال برگشت به پايين بودند من با شگفتي از آنها مي پرسيدم كي رفته اند و چرا صبح به اين زودي دست از ديدار طبيعت كشيده و برمي گردند! من هرگز اينكار را نكرده و نخواهم كرده! عشقم بودن با او تا آخرين دم تابش آفتاب است! آدمها در كوه كه هستند خوشحال و مهربان و دوست داشتني اند! مي شود با آنها خوش و بش كرد و شوخي كرد مي شود باهم رقصيد و چايي خورد! بالاي تخته سنگي مشرف به آبشار و دره پايين دست صبحانه اي كه از سيب زميني آب پز و تن ماهي تشكيل ميشه رو ميخورم! علي كافي هم روش! حالا ديگر به چشمه هميشه جوشان جنگل وزوا رسيده ام و از زلالي و تازگي جاري در او درون قمقمه ام مي ريزم و كمي استراحت مي كنم. كلبه ِ عموتام كه من به اين نام ميشناسمش آرام و بي صدا در ميان درختاني كه هنوز از خواب زمستانيشان بيدار نشده اند خوابيده است! برف در كنار ديوار و روي پشت بام كوچكش كه با قير عايق شده است ديده مي شود! سالهاي پيش اينجا فقط در چند ماهه تابستان ساكن داشت براي رسيدگي به درختان و ميوه هايشان و گوسفنداني كه چوپان از دشت پيازچال به اين اطراف مي آورد براي دوشيدن شيرشان! امسال اما تمام طول زمستان مرد بدعنقي هميشه اينجاست! بعد از جوانمرگ شدن حجت كه باني اين كلبه و باغچه زيباي مشرف به تهرانش هست او اينجا را رها نمي كند! من از او گذشته به آبراهي كه در سمت غرب ارودگاه كلكچال جاري است مي رسم خوردن چايي در كنار اين رود باريك كه هنوز برفهايش در بالادست سفت و سخت سرجايشان مانده و آب نشده اند هم براي امروزم خوشايند است! آفتاب زورش مثل تابستان است اما اين برفها هم آسان سكشت نمي خورند و تن سردشان گرم نمي شود...!