"گاهی از زمانم لذت میبرم و در بقیه مواقع مشغول انجام دادن کارهایی هستم که از آنها متنفرم" این شاید نزدیک ترین و واقع بینانه ترین تعریف از زندگی من باشد! در شهری شلوغ با آدمهایی که وقتی از کنارشان رد می شوم سعی می کنم چشم تو چشم نشوم! حس خوبی از دیدنشان نمی گیرم حالم با درخت و طبیعت خوب است نه موجودی که نامش انسان است! هر چقدر بیشتر کاویدم بیشتر دریافتم که نیرویی فراتر از اراده و خواست ما، جوری روزگارمان را اداره می کند که خیلی خوش و خرم نباشیم و همیشه بغضی گلویمان را بفشارد که یک چیزی کم است و آن یک چیز هزار نام دارد که به وقت مقتضی برایت با صدای بلند خوانده می شود!