هوم لسی با پشت خمیده پای نیمکتی در نزدیکی من کارتنی را بر روی زمین پهن کرده دو بطری کوچک را در همین نزدیکی از شیرآب پر میکند و کنار کیف رنگ و رو رفته اش می گذارد! حتما قصد گذراندن امشبش را اینجا دارد! نمی دانم درونش از حس رضایت پر است یا از حسرت و غم! کاش میشد برای لحظه ای به جسم و روحش راه می یافتم و سر از کارش در می آوردم! نه به این دلیل که حس کنجکاوی ام ارضا شود بلکه از این رو که بتوانم معیاری پیدا کنم برای خوشبختی آدمها...