درست شنبه شب بود که چند خرمالوی رسیده را پشت سر هم بلعیدم و ساعت سه صبح با حالت تهوع از خواب بیدارم کرد! مایعی زرد و نارنجی رنگ و من خیال کردم که آخر داستان همین است. تا همین الان اما از معده درد به خود می پیچم و امان از کف داده ام! دو روز تمام تحمل کردم و بعد پیش دکتر رفتم چند قرص داد که در حال خوردنشان هستم! از دمنوش ها هم، ختمی، بو مادران، عناب و...را امتحان کردم و هیچ نتیجه ای حاصل نشد! اکنون از هرچه میوه شیرین و رنگی در حد تنفر بدم می آید و خود خرمالو را که تا ابد خیال نمیکنم دوباره به دست و دهان بگیرمش! وقتی می گویم دنیا و هرآنچه درآن است نسبی است، دقیقا منظورم حال و هوای این روزهای خودم هست! فقط با فاصله یک ساعت از عشق به تنفر میرسی و هست و نیستت به آنی جابجا می گردد...!