غاز!
تا همانجا که قراربود بالا بروم، رفتم. از چشمه آب خوردم، روی سکو نشستم و در خیال ریزش پرتوهای گرم و روشن خورشید روی تنم بودم که ناگهان آفتاب در پشت یال بلند روبرو از تیررس نگاه من محو شد و من ماندم و خنکای عصر آخر آبان! از برگهای زرد و نارنجی رنگ درختان گردو و سیب یادگاری برداشتم و تماشا کردم عظمت سکوت و شکوه زیبای کوهستان را. غازها درون برکه آبی در این هوای سرد با شادمانی به این سو آن سو می جهیدند و من در این گمان شیرینم که نزذیکترین حیوان به روح سرگشته ام شاید همینها باشند!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آبان ۱۴۰۴ ساعت 16:43 توسط آقای ar.ja
|